تبليغاتX
این دل تنگم
خدا رو کنارت بدون همیشه

 

 تنها دارایی ام در سفر زندگی دلم بود ٬ دلم را برداشتم و در جستجوی

 

 خوشبختی پا در راه صحرای زندگی گذاشتم. در راه بودم که خوشبختی

 

 را دیدم٬برکه ای آب وسط کویر با درختانی سرسبز...بر سرعت قدمهایم

 

 افزودم تا به آنجا رسیدم اما صد افسوس که آنچه که دیده بودم تنها سرابی

 

 بود که مرا در چنگال دزدی بیشرم اسیر کرد. او تنها دارایی ام را از من

 

 گرفت و با خود برد.

 

 

من در جستجوی خوشبختی بودم نه در فکر فریب و سلب خوشبختی از

 

دیگران.من راهزنی نمیدانستم ٬ من بی شرمی نمیدانستم ٬ من تنها

 

 مسافری ساده بودم که مستحق این ظلم نبود.

 

 

پس از مدتی باقیمانده های دلم را در حالی که به شدت مورد تمسخر قرار

 

 گرفته بود و بعد ٬ از دار مجازات عشق آویخته شده بود در وسط صحرا

 

پیدا کردم در حالی که تشنه جان داده بود و هرگز نتوانسته بود از عشق و

 

 خوشبختی سیراب گردد...دریغ و صد افسوس...

 

 

من با پاهایی تاول زده  و نا امید از پیدا کردن خوشبختی و دلزده از عشق

 

 در مسیر زندگی ام سرگردانم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:5  توسط مهدی | 

دلم گرفته و طبق معمول یاد نوشتن افتادم.

یاد خط خطی های گذشته ام. از آخرین بار که چیزی نوشتم چند وقتی گذشته. نمی دانم چقدر٬ یادم نیست که کجا٬ مهم هم نیست که چرا!

برای این کلماتی لا به لای افکارم سر می خورند و بر هر صفحه ی سفیدی جاری می شوند٬ هیچ دلیلی ندارم. دلایلی که بشود گفت٬ بشود شنید٬ بشود نوشت وجود ندارد.

امروز باز یــکی از نشــانه ها حــرف زد. باز یـــادم افتاد که تابلو ها را ندیده ام. همان ها که بر سر گیج بازی ها و گمراهی هایم فریاد می زدند٬ کجا؟ از آن طرف نه! این وری بیا!

باز گاه به گاه٬ بی مقدمه میان همهمه ی رفت و آمد دم و بازدم٬ تند و تند آه می کشم.

سردم می شود وقتی به یاد گـذشـته می افـتـم. .......................

انــگار که یـــخ می زند وجودم. شاید هم آنقدر تند می سوزم که به جای گرمای شعله های وجودم٬ سرمای محیطم را حس می کنم. به گمانم مشکلم مغزی است.

 چه می دانم، لابد خانه از پای بست ویران است.

دلم نمی خواهد از این دور و بر کسی رد بشود. خواسته ی بدی است.

 رهگذران، مسافران، معلم اند. می شود ازشان یاد گرفت که بهتر بود. می شود جریان رود را در نگاهشان دید. می شود فهمید که فریاد باد کوهستان برای چیست.

چقدر متفاوت نوشته ام این را. کلماتی را که فراموش کرده ام.

یادم نیست که آخرین بار کدام واژه را دوست می داشتم.

 نمی دانم کجا بود؟

دلیلش هم مهم نبود!

یاحق

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:50  توسط مهدی | 
سلام

این وبلاگ تا ۴۰ روز آپ نمیشه !

اگه زنده بودم ۴۰ روز دیگه آپ میکنم !

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:9  توسط مهدی | 

الان تو اوج تنهايي ام.

 اونقدر که سنگيني و سياهي شب باروني رو روي قلبم حس مي کنم.

 اونقدر دلم از زمين و آسمون پره  ، اونقدر حس بد تو وجودم  جمع شده  که مي تونم  بعض  بشم تو و راه نفس هر جنبنده اي رو بگيرم و به خدا و بنده هاش ببارم.

 مي تونم عرش و فرش رو با قطره ها اشک شستو شو بدم.

 مثل دختر بچه هايي که سر عروسکشون کنده شده، زار بزنم و مثل مرداي تنها، تو تنها ترين لحظه هاي زندگي بي هم نفسم بي صدا اشک بريزم.

دلم چنان خسته از اين روزگار است که گويي براي هر نفس تابعي است سينوسي ، که در هر فرود و فراز، مرا شکنجه مي دهند.

تابعي که بين تکرار ترسناکش مرا بين دو روي زندگيم بالا و پايين مي کنند و هر بار که به اوج مي رسم، به صفر تنهاييم مي کشانند.

معيوب شده ام. مغزم خراب است. قلبم هنگام گذر از زمان ميلاد، تير مي کشد. چشمانم يادشان رفته که افق را هم مي شد ديد. آخرين طلوع را کجا ديدم؟ نمي دانم.

نا اميد نيستم از اينکه شايد روزي ، وقتي در مسيري رو به فراز رهسپارم، مشتقم به صفر نگرايد که مگر از 1 بودن و تنهايي فراتر بروم. يا اقلا دوباره صفر نشوم وقتي که به تنهاييم راضي شده ام.

کاش مي شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:20  توسط مهدی | 

شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست

!

 و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کند و شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....

 

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......

 

 تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا 
وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند 
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم 
تا کسی صدایم را نشنود

اما تو ٬

تو که از گریه های پنهانی من باخبری

چه کنم 

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت لحظه هایم پر می کند

                                           باور کن!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:27  توسط مهدی | 

وای خدای من

سرم رو به هر دیواری که گذاشتم یخ بست. ترک خورد. آجر به آجرش از هم وا رفت و دیوار ها یکی یکی به اون عظمت جلوی چشمام تبدیل شدند به یک تل خاک و خاشاک.

وای خدا...

یادت هست که گفتی یه وقتایی هست که دنیا برای آدم تنگ میشه. حتی تن آدما هم براشون تنگ میشه. دیگه توش جا نمیشن. احساس خفگی می کنن. می خوان فرار کنن اما نمیشه. می خوان از این همه درد و رنج و عصیان و بد بختی و هزار یک مصیبت دیگه خلاص بشن اما هیچ جوری نمیشه.

خدایا خودت شهادت دادی که هیچ پناهی غیر از خودت برای این آدما نیست.

خدایا٬ در رو باز کن. می خوام بیام اونور

خدایا٬ دیگه نمی خوام این طوری به قول ملت زنده باشم. دیگه نمی خوام این وضع رو تحمل کنم. یعنی نمی تونم که این وضع رو قبول کنم.

دیگه بسمه.

دیگه تموم شد صبرم. بابا به کی بگم. دیگه بسه. تموم کن. تمومش کن.

نمی خوام به قول خودت جزع و فزع کنم. نمی خوام کم بیارم ولی خودت شاهدی.. نمیشه. هیچ جوری نمیشه. تا حالا چه فکرایی می کردم و چی شد. خدایا خودمونیم از یه خر به تمام معنی فقط یه جفت گوش دراز و یه دم کم دارم. به شدت احساس حماقت می کنم. خدایا تموم نمی کنی این احساس مزخرف رو؟

نمی خوای خلاص بشم؟

خدایا ببین دارم صدات می کنم. ببین بیدار نشستم. ببین خواب و خوراکم حروم شده. ببین دیگه چشمام نمی بینه. ببین صدام در نمیاد .. ببین دارم تو این خفقان از هوش می رم و دم به دم می میرم و زنده می شم.

خدایا نمی خوای یه کاری کنی؟

نمی خوای تموم بشه؟

خدایا دلت میاد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:12  توسط مهدی | 

یادم نیست از کی تصمیم گرفتم بنویسم.

یا اولین بار که قصد کردم با خودم خلوت کنم کی بود.

اما آنچه که یادم می آید این است که صبر این کاغذ بی جان برتر از صبر ایوب نبی بوده.

 آنقدر برایش درد دل کرده ام که رخش از رنج قصه های پر از غصه ام، سیاه، کبود و خط خطی شده. هزار بار از سرخشم تکه تکه اش کرده ام. صد بار به آتش کشیدمش و ده بار فراموشش کردم.

 اما یک بار هم فراموش نشدم.

 تنها نماندم.

 دلم پر نماند.

 حوصله ام را سر نبرد.

غمم را دو چندان نکرد.

 به غصه هایم نخندید.

 مسخره ام نکرد.

 این کاغذ سپید، دوست داشتنی است. دوست داشتنی است چون ساده است. چون اگر مهربان نیست، نا مهربان هم نیست.

 اگر درکت نمی کند، انکارت هم نمی کند.

چون برای حرفت دلیل نمی خواهد، به چیزی قسم ات نمی دهد.

 دروغ گو نمی خواندت و تو را با تما سادگی اش،راستگو می شناسد و به سمت راستی        می کشاند.

خوبی ها را به یادت می آورد و قوای برتر وجودت را بیدار می کند.

آه.

دلم از این می سوزد که چرا این یکرنگی را نمی توانم انتقال دهم.

 کاغذ سپید این کار را کرد اما من دست بسته ام.

از یک تکه کاغذ بی جان هم کمترم.

سوال اینجاست...

آیا من لیاقت زندگی دارم؟

نه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:54  توسط مهدی | 

غصه ها را نبايد در درون بي طاقت خود تل انبار كني. غصه ها را به كسي بايد گفت كه برايش قدري فرق كني. يا اگر فرق نداشته باشي، قدري به تو و حرف هايت اهميت بدهد. يا حتي اگر اهميت هم ندهد، براي لحظه اي هم كه شده به تو صداي نخراشيده ات گوش كند.

مي داني ديوار؟

تو تنها كسي بودي كه اين را فهميدي. كه برايم چاه مدينه گشته اي.

 مي داني ديوار. هر چند سردي، هر چند هر وقت به تو تكيه مي كنم جز سرماي وجودت هيچ چيز برايم نداشته اي اما تنها گوش شنوايي بودي كه مرا و غصه هايم را شنيدي.

ديوار، دوستت دارم. ديوار سفيد و بي آلايش. دوستت دارم. نه به تعداد آجر هايت، كه به تعداد غصه ها و درد دل هايي كه از من شنيدي ، براي هر بار كه حوصله ات از من و قصه هايم سر رفت. به عدد بودنت.

دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 1:42  توسط مهدی | 
 

خدایا

تو که اون بالایی! تو که خیلی مخلصتم! تو که طاقت شنیدن رو داری. تو که می فهمی چی     می گم، آه..

دلم برات تنگ شده. خیلی! همش حس می کنم ازت دور شدم.

خدایا! می خوام زل به زنم به خونت، به اون آسمون بی انتهات! اجازه هست؟

خدایا! می خوام برگردم پیشت! می خوام باز با من حرف بزنی! باز دستمو بگیری و روی زمین راهم ببری، یادم بدی ببینم، یادم بدی بخندم، یادم بدی چشمامو برای خندیدن گذاشتی نه برای گریه!

یادم بدی، غصه مال دله! یادم بدی یاد بگیرم….!

می دونم،

می دونم، سرم به تنم نمی ارزه، اما هر چی که هستم، هر چقدر هم که بدم، خدایا! خودت منو آفریدی، پس حتماً یه خوبی هایی هم دارم. می خوام همون خوبی باشم که تو ساختی، نه اون بدی که من ساختم!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 16:5  توسط مهدی | 
سلام خدا خدا داری آذیت میکنی ؟ خدا من تحملم کمه ها کم میارم ها خودت که میدونی خدا من

همیشه دعام این بوده واست که خدایا آدمم کن  بازم میگم خدا آدمم کن خدا اصلا" میدونی چیهع کاش

امروز نبود دیروزم نبود اصلا" کاش نباشم آخه خدا هر روز حسرت روز گذشته رو میخورم آخه خدایا

چراااااااااااااااااااااا من این همه ..................../ نه کاش بودی ( ک ) تا داد میزدم برات و خالی میشدم و تو

 دل داریم میدادی که مهدی درست میشه ولی من دارم تموم میشم آخه .........../

m

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:44  توسط مهدی | 
یا علی رفتم بقیع اما چه سود

                              هر چه گشتم فاطمه انجا نبود

 یا علی قبر پرستویت کجاست

                             آن گل صد برگ خوش بویت کجاست

 هر چه باشد من نمک پرورده ام

                             دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

 حج من بی فاطمه بی حاصل است

                              فاطمه حلال صدها مشکل است

 من طواف سنگ کردم دل کجاست

                        راه پیمودم پس منزل کجاست؟

 کعبه بی فاطمه مشتی گل است

                       قبر زهرا کعبه اهل دل است

thxli

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:49  توسط مهدی | 

بنام او،که تو را آفرید

 

    بنام او که تو را آفرید تا که عاشق باشم

 

و بنام او که تو را آفرید تا که در انتظار باشم

 

 و بنام او که تو را شمع،مرا پروانه ساخت

 

       عاشقان را بگذارید بنالند

 

مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود

 

      «خدایا عاشقان را غم مده...؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:44  توسط مهدی | 
دل که هوای بارید گرفت آدم یاد خدا میوفته البته آدمای مثل من که ........./ ولی من که دلم خیلی وقته

بارونیه مثل همین سه تاری که دار میزنه تو آهنگ وبلاگم راستی خدا غم نبود ما آدما یاد تو می افتادیم ؟

 

نمیدونم من که چنین معرفعتی رو تو وجودم نمیبینم ولی خدا منو کسی رو دوست داشته باشم ول

نمیکنم تو رم دوست دارم به همون اندازه که بزرگی خدا من تو رو میخوام تو هم اونی رو دوست داشته

باش که من دوسش دارم میبینی میخوام یه جورایی بکنم که دوستم داشته باشی آخه که دیگه نای

نوشتن ندارم ./

آخه یه همراهی داشتم که وقتی میدید نوشته هاش داره از حد مجاز رد میشه مینوشت من که دیگه .........../ آخ که خاطره کاش نبود تا آدم حسرت گذشته اش رو بخوره حسرت چیزای که داشته و حالا نداره و چیزای رو که داره و میترسه تو آینده نداشته باشه ./

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:0  توسط مهدی | 
دیوانه ام دیوانه تر از همیشه ./././././

ولی صبر را اموخته ام تا کی خدا داند /.

و اینگونه شد زندگانی بر ما مانند هر کسی که برای خودش دنیایی از درد و غم و ............/ دارد /

خیلی وقته که نت رو از تو زندگیم کنار گذاشتم البته نسبت به سالهای پیش ولی تو نتم کسایی رو دارم

 که برام یک دنیا ارزش دارن و شاید بودنم رو مدیون اونام ( اونم ) خلاصه حرف زدنم یا نزدنم دلیل بر هیچ

 چیز نیست فقط فقط من هر چه میکشم از دست این چیزیست که درونه سینه دارم و دیگر هیچ خدایا

شکرت به هر چه دادی و هر چه که ندادی که هر چه خواهی خواهانه آنم ./

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:55  توسط مهدی | 
سلام بعد حدوده یه ماه شکر که کسیم نیست بیاد بگه مهدی چرا نیستی مهدی نگرانتم یا ......./

خلاصه عیدتونم مبارک همتون سال خوبی داشته باشید ./

 فعلا" ./

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 14:51  توسط مهدی | 


یا امام رضا

 

<BGSOUND src="http://ali49m959.persiangig.com/audio/01_%20Khodkoshi.mp3" loop=infinite>